اومدم آپ کنم فقط به خاطر یه نفر
تی ام عزیزم
که ازم خواسته آپ کنم
راستش یه زمانی فقط نوشتن آرومم میکرد اونم توی دنیای مجازی که هیچکی هیچکیو نمیشناسه
آدم میتونه راحت از خودش از دغدغه هاش بگه
قشنگی دنیای مجازی به همینه
و اینکه من وقتی از ناراحتیام مینویسم خیلی آروم میشم خیلییییییییی
نمیدونم شاید من اینجوریم که غصه هام بیشتر ذهنمو درگیر میکنه و نیاز دارم به نوشتن
و یه وبلاگی هم داشتم که فقط دل نوشته هامو توش مینوشتم عاشق وبلاگم بودم
چون یه آرامشگاه بود برام
یه جورایی محرم اسرارم
اما محدود شدم
گفتن دیگه از غم ننویسم چون ناراحتشون میکنه
منم گفتم چشم و دیگه ننوشتم
وبلاگم داره خاک میخوره اما چه کنم نمیتونم بنویسم
آخه فقط وقتی غصه دار میشم دلم نوشتن میخواد
شادیامم که میگذره چیزی نداره واسه نوشتن هرچند سعی کردم اونارم بنویسم
این وبلاگم که برا رژیمه و الانم که رژیم ندارم پس چی بنویسم؟
اوکییی مینویسم
از شب اربعین بهم سخت گذشت خیلی سخت
اونقدر احساس تنهایی کردم که اگه ترس نداشتم خودمو کشته بودم اما بی عرضم
مینویسم چرا ..
شاید که نه ... حتما وقتی بخونین میگید برو بابا اینا غصه است؟
منم گاهی فکر میکنم که آدمای بدبخت تر از منم هست
اما بخدا درد هرکسی واسه خودش بزرگه اینم میدونم که هیچ آدمی بدونه درد نیست
اما خوب غم ، غمه دیگه میشه کاریش کرد؟
خوب شب اربعین چی شد؟
من ماشینم خراب شده بود به بدبختی خودمو رسوندم خونه تو اون ترافیک و خستگی و .....
رسیدم به داداشم گفتم ماشینم داغونه یه فکری به حالش بکن
اونم گفت به من ربطی نداره
چیزی نگفتم تا شب
بابا که اومد منم داشتم آشپزی میکردم
داداش رفت پا منبر....
که من دلم واسش میسوزه ماشینشو ردیف میکنم اما دیگه بهم ربطی نداره
البته با صدای بلند تصور کنید
منم خندیدم گفتم(که کاش لال میشدم و نمیگفتم)
پس من دلم واسه کی میسوزه کاراتونو میکنم؟
شروع کرد به داد و بیداد کردن که
...................
بگذریم هرچی به دهنش رسید نثارم کرد
مهم نی
مهم نی که بابامم طرفش بود
اینا ناراحتم نکرد
چیزی که قلبو برای چندمین بار سوزوند این بود که
گفت آه مامانه که تو وضعت اینه و باید کلفتیمونو کنی
چندمین باره این حرفو میزنه
پس این یعنی به حرفش ایمان داره که میگه
خودش نمیدونه با این حرفش قلبم تیکه تیکه میشه اما میگه
شاید راست بگه اما چرا بهم میگه؟
منکه خودم میدونم بدبختم دیگه چرا به روم میاره؟/
اما منکه برا مامانم دختر بدی نبودم!!!!!!!!۱
چرا؟؟؟؟؟؟
مامانمو دوست ندارم هیچکیو دوست ندارم
بماند که هرچی به دهن مبارک رسید نثارم کرد
داشتم شام میاوردم
پرت کرد اونور
که دیگه نمیخوایم
از بیرون غذا گرفتن
من تو اتاق زار میزدم اونا بلند بلند میخندیدن ومیخوردن طوری رفتار میکردن تا لجمو درارن
داشتم خفه میشدم دلم کسیو میخواست که تو بغلش آروم شم
دلم یکیو میخواست تا باهاش حرف بزنم تا این بغز لعنتی خفم نکنه
اما با کی؟؟؟؟؟
منکه کسیو نداشتم
بیخیال
باید یاد بگیرم که آدمی که تنهاست تنهاست
سرنوشت رو که نمیشه تغییر داد میشه؟
دیگه واسم چیزی مهم نی
عین گاو میخورم
همش به خاطر ناراحتیمه وقتی ناراحتم میخورم
شایدم بهانست
اما میدونم که چاق شدم و باید فکری کنم
اما دیگه انگیزه ندارم
چرا باید لاغر شم؟
که چی بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ایمانم روز به روز ضعیف تر میشه این خوب نی اما میشه
چرا دخترایی که هرکاری خواستن کردن دست به سیاه و سفید نزدن به مادر وپدر احترام نزاشتن
موفقترن؟
خواستنی ترن؟
بیشتر خریدار دارن؟
چرا؟
حجاب به چه درد میخوره ؟
سادگی چه فایده ای داره؟
دیروز با داداشمو همکلاسیاش رفتیم اسکی
یه دختری بود جالبه که باره اول که دیدمش به داداشم گفتم دختر خوبیه ها بهش فکر کن
دیروز کفم برید
دمش گرم
اینقدر قشنگ ناز میکرد و چشم و ابرو میومد
اونجا گفتم خاک تو سرم هرچی سرم میاد حقمه
حتی ظرافتای زنونه رو بلد نیستم
بلد نیستم ناز کنم
به خودم برسم
آرایش... بی حجابی بی بند و باری
خاک تو سرم
این همه خوب بودن به چه دردی میخوره؟
من وقتی میوفتادم اینقدر بدبخت و خاک تو سرم زودی میپریدم
با اینکه زانوم داغونه اما به رو خودم نمیاوردم اما اون
اونقدر ناز میکرد تا بلندش کنن
هزار دفعه ناز کرد که آخ گرممه
و هزار جور ادا و اطواره دیگه
دمش گرم به خدا حال کردم به این میگن دختر
با مردا باید همینطور رفتار کرد
هرچی بیشتر ناز کنی نازت بیشتر خریدار داره
البته فقط اون اینطور نبود به دور ورم که نگاه میکردم همه دخترا اینطوری بودن
و این یعنی اینکه من غیر طبیعیم
خاک تو سرممممممممممم